تبليغاتX
پوسیدگی های بیست و هفت پاره





















پوسیدگی های بیست و هفت پاره

دیرگاهیست در این لخت زمان ، با سکوت همه کس ، با خیال همه چیز ، خاطره می بافم


می خوام از اول شروع کنم .


همه چیز رو


به نام خودم


باز باران که می شود ، تنها

پشت دیوار خاطراتم خیس

می شوم از خودم فراری و بغض

می کنم التماس تو : ننویس


بس کن این خط کشیدن تلخت

روی سر ، نه ، فلان نوشتم را

من بریدم و  تو نمی فهمی

معنی حرف خوب و زشتم را


باز  یک شب نشد که بی کابوس

طی شوم توی رفته ها از دست

منگ می مانم از سماجتم و ...

راه بغضی که بسته شد از قصد


زیر خروار خودزنی هایم

خسته از خود ، خود و خدا و .... مرض

حالم از بازها به هم خورده

گریه نه ، فحش می دهم در عوض


مرده شور من و تو  و دنیات

که نه با دل ، نه عقل حل بشود

کاش یک جا تمام بود و نبود

از معانیه هست من برود


+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت3:14توسط سمیه شفیعی | |


حرف های همیشه منجمد و ...

عشق های همیشه منفعل و ...

دست های گره شده به گلو

بغض های همیشه مشتعل و ...

                                          فعلا آتش گرفته ام در خود


......................................................................................................................  همین


+نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت20:7توسط سمیه شفیعی | |


نمی خوام پر حرفی کنم ، شاید در حد نشون دادن علائم حیات برای من و دنیا کافی باشه ...


ولی خیلی خوبم، خیلی خوب.

پر شدم از  آدما و دوستا و حسای خوب ، روزای خوب ، هوای خوب...

و این رو مدیون بهارم.

بازم دم بهار گرم.

من رو ببخش.

.

.

.

احساس بی تفاوتی از درد در تنم .

دشواری نوشتن این :

عاشقت...

منم .


نمی خوام پر حرفی کنم.



+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت12:45توسط سمیه شفیعی | |


از همه ی کسایی که هستن ممنونم.

از همه ی کسایی که موندن ممنونم.

از همه ی کسایی که رفتن ممنونم.

از همه ی کسایی که من رو تحمل می کنن ممنونم.

از همه ی چیز هایی که اتفاق می افته ممنونم.

از همه ی گذشته ها و آینده ها ممنونم.

از همه ی فکرها و فکرهام ممنونم.

از همه بودها و نبودها ممنونم.

خیلی زحمتتون دادم.

دیگه بذارید برم.

................................................................................. کاش می شد دیگه نتونم لمس کنم.


برای من فاصله ی بین تضادها مثل فاصله ی بین چیزهایی هست که دیده می شوند و دیده نمی شوند.

.

.

.

زمستانی تمام نشده که بهاری آمده باشد، مثل خلق شدن من که فرقی با خلق نشدنم نداشت. ندارد.

بهاری نرفته که زمستانی آمده باشد و بهاری بیاید.

من همینجا می مانم.

راستش اصلا حوصله ندارم تغییر کنم.......................................................................خسته ام.


برایت جدی آرزو نمی کنم که سال خوبی داشته باشی.

برایت جدی آرزو نمی کنم که به خواسته هایت برسی.

برایت جدی آرزو نمی کنم که شاد و سلامت باشی.

من خیلی کجم. جدی هایم درد آورترین می شود.

باور کن.

شوخی می کنم تا بخندی. تمام تلاشم رو می کنم تا بخندی................................................چون

دوستت دارم


+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت4:25توسط سمیه شفیعی | |

خوابم نمی بره ، مثل هر شب به محض اینکه همه جا رو سکوت سد می کنه تازه دلشوره های زجر آور من جاری می شن.

علی می یاد تو مغزم و اینکه شب قبل از برای همیشه رفتنش ، مثل همیشه می زنه پس کلم و می گه :

" بری تهران معتاد می شی بدبخت ، بعد می شی توشله ی معتاد ..."

و من با آرنج می زنم تو پهلوش و اون پنجه ی دست راستش رو می ذاره تو موهام و می گه پخخخخخخخ

آره چند وقتی بود بهم می گفت توشله .

بعد یاد تهران می افتم ،یاد مرداد 88 بلوار فردوس و دربند و ولی عصر و ... با بغض و هیجان می یام تا پل چوبی و خرداد 89 و جمعه ای که ساعت دیواری 7 ساعت جلو رفت و ظهر رو شب کرد و من، شاید ما، نفهمیدیمش، و 24 تیر و پرواز ساعت 11:15 و آخرین نفر بودن ، و بعد بدون هیچ شکافی سر می خوردم تا آذر تو پارک چیتگر تهران و خونه ی بهاره تو خیابون آزادی و نیمه ی آذر و غذاخوری تلخ راه آهن تهران.

و بعد و بعد و باز علی که بهم گفت می شی توشله ی معتاد ...

خبر نداشتی علی.. اما الان خبردار شدی که خواهرت قبل از اینکه بره تهران معتاد شده بود، یک معتاد بدبخت، توشله ی رنگ و وارنگی که الان سیاه شده و سیاه ، ولی دیگه تهران نمی ره....... دیگه تهران نمی ره .

حالم هیچ خوش نیست،

و تو این همه ناخوشی باید ادا و اطوار در بیارم و چرت بگم تا مادر بخنده ، وسط گریه هاش به خل و چل بازی های من بخنده .

ولی فقط مادر می دونه تو دل من چه خبره علی .

بغضم ترکیده .... ولی ادامه می دم .

تو همون تیر و خرداد تکرار نشدنی تهران یک چیزی نوشتم که مسخرست اما امشب یادش افتادم و بلند شدم کاغذش رو از لای یک عالمه کاغذ کبود پیدا کردم .

می ذارمش اینجا برای تو علی و ...

ببار ای ابر تب کرده

زمین من پر از درده

رو خاک باغ امیدم

پر از برگ و گل زرده

ببار ای ابر هر روزم

ببین دستای من سرده

بگو با لهجه ی خیست

در گوشش که ، برگرده


.... ادامه داره اما الان بدم می یاد ازش.

برای اینکه به خودم ثابت شه هنوز خل نشدم و می تونم خیلی چیزا رو به خودم یاد آوری کنم:


باری به هر جهت

اینجا مراسم تدفین آرزوست
.

از تخم روشن خورشید بخت


گیر


تا شیره ی حیات


خاک ،از خطوط خسته و خاموش خاطره


بیل ، از _ برای تو _ و _ بوسه _ و _ بمان
_

آب از دو چشم من


آری


ببین تو هم


اینجا مراسم تدفین آرزوست
   شهریور 89.........................................................................

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت4:30توسط سمیه شفیعی | |

به این جهان پر از نکبت و پر از سردی            چقدر گریه کنم تا دوباره برگردی


از وقتی علی من رفت فهمیدم که چقدر ضعیف و بدبختم.

از وقتی علی مهربون من رفت بغضی وجودم رو گرفته که با هیچ گریه ای باز نمی شه ...

ضعف همه ی دنیام رو گرفته ، همه ی معنام رو ، همه ی بودنم رو ...

نمی فهمم چی شده ، نمی فهمم چرا شده ... و فهمیدم که همه چیز این دنیا چقدر سیاهه، چقدر کثافته.


خیلی سخته خدای نامرد ، خیلی

ازت متنفرم که توی این همه فاصله بین معنای خودت و من قدرت نمایی می کنی،

ازت متنفرم که تو تاریکی ندیدن و ندونستن و نفهمیدن، با دست و پای بسته، من رو به زمین و زمان می کوبی،

ازت متنفرم که هر کار دوست داری می کنی،

ازت متنفرم که خدایی ...

از خواسته هام دست شستم و خواستم داشته هام رو ازم نگیری ... این بود؟؟؟ خیلی نامردی، خیلی

از این به بعد هم هرکار دوست داری بکن... دیگه ازت نمی خوام دوستم داشته باشی، دیگه خواهش نمی کنم، دعا نمی کنم، آرزو نمی کنم، دیگه ازت نمی خوام خودت درستش کنی ...

چون بهم ثابت شد که خیلی ...

چون بهم ثابت کردی که ...

چون

علی من بر نمی گرده .



+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت5:31توسط سمیه شفیعی | |


امروز برف بارید . مثلا صبح بود .

بغض زمان هم ترکید ، ولی آنقدر دیر که دیگر باران نبارید و برف گریه کرد .

بارش دردناک و سوزنده ای بود .



+نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت22:38توسط سمیه شفیعی | |

اینقدر سرد شدم که حتی حس هم درونم منجمد شده و همه ی معنی سمیه یعنی احساساتش....

چقدر خوبه که مجبورم موتسارت گوش کنم و تو هوای اون حس کنم و تو حس احمقانه ی خودم شعر بگم.....

معنای واقعی مجبور بودن منم. معنای واقعی به زور بودن منم . معنای واقعی نبودن منم .

یادش به خیر روزایی که دو بار دست به مداد و کاغذام می بردم... یادش به خیر. و الان اینقدر خالی ام که هر چی بهم می گن: خوب بگو ، جواب اینه : چی بگم؟!


باید دوباره حادثه ها را مرور کرد .

یک واقعه

درون هیبت تکراری زمین

هی زیر می شود این قطعه ی قطور

هی بم

فقط همین .


حالا چرا و ...

چرایی سوال نیست .

تکرار بی نتیجه ی خود در میان خویش

پایان ناتمام تمام دوباره ها

از نو سقوط

             روی 

                  بلندیه روز پیش .


پرتاب سمت سَر کُندِ لحظه ها

کش آمدن به روی وسعت یکذره از زمان

                           نت های بی امان

نگذشتن از نهایت ذرات تیز مرگ

پایان ناتمام تمام

من و جهان .



+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت1:3توسط سمیه شفیعی | |


متنفرم از این فصل لعنتی. این نفس های آخرش مثل خوره به جونم افتاده و نمی دونم چرا تموم نمی شه.

همیشه بدترین بوده ، همیشه همه چیزای خوب رو خراب کرده ، همیشه  لعنتی بوده.

کُند نفس می کشه  و عمیق ، مثل لحظه های آخر یک زنده ، و بلند و جون خراش مثل آصم ، مثل نکبت تو ریشه ها نفوذ می کنه، و عمیق .

دروغگو و کثیف ، خیس ، پر از رنگ های گرم و وقتی نزدیک شدی و تو دستت گرفتیش سردیش خون رو تو رگهات سیاه می کنه ، رنگ های گرمی که با اولین و کمترین فشار خرد می شه و می چسبه و هرچی تلاش می کنی از کف دست راستت ، از زندگیت ، جدا نمی شه ،کنده نمی شه. تو ریشه هاش نم داره ، مثل بغض....

می چسبه ، می چسبه ، می چسبه ... لعنتی.

با این بوی احمقانش ، با این بوی لجن گرفته ، با این بوی لعنت شده .... تموم شو لعنتی ، دیگه چیزی برام نمونده.


خالی شده سرم از صدای تو را دادن  .

خارج شدم از خیس


از خشک می پوسم .



دارد دورن من از درد می ترکد .


من خنده های سالها بی تو ماندن را


_
در لحظه های تَرَک خوردن لبهام


قی می کنم هر روز



طی می کنم خطوط نرفته را هر شب


دارم کبود می شوم از زور بی حرفی


دارد دوباره خیس می شود این درد خط خطی .


دارد دوباره خیس می شود این بغض لعنتی .


+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت11:6توسط سمیه شفیعی | |


امشب درون هستی من سم نفوذ کرد

مسموم می وزد این باد خانگی

                                  روی تمام خاطره های من و بهار .

بوی گناه می دهم امشب کنار تو

هی چرخ می زند این موج و اضطراب

                               روی گلو و لب و گونه های من

                                                               لالایی تو و...

                                                                        لای طناب دار .


من غرق می شوم

زیر فشار این همه وحشت از اتفاق

در قصه های وحشی این روز چون کلاغ

                         این باد خیس و داغ

                                            چون می وزد درون خطوط تن درخت

                                                                     شک می کنم

                                                      به رابطه اش با طناب رخت


من خسته می شوم

از این همه دروغ

وقتی که می وزی همچون نسیم و نرم

                                            در من

                                      در این اتاق

                                در لحظه ی بلوغ


امشب درون هستی من اشک می شوی

خیس و خراب و سخت

گم در میان باد

فریاد می کشم

                 آن روزهای خوب

                 از چشم من

                 افتاد .




+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت20:27توسط سمیه شفیعی | |